رادین رادین ، تا این لحظه: 14 سال و 6 ماه و 5 روز سن داره

روزهای زندگی رادین کوچولو

شنبه 1 مهر 1391 ( سومین سالگرد ازدواج منو بابایی)

سلام به فرشته کوچولوی مامانی....فندق قشنگ من چه طوره....عزیزم...امروز سومین سالگرد ازدواج منو بابایی عزیزم..با ارزش ترین و مهمترین روز توی زندگی منو بابایی و بعد هم روزی که تو به دنیا امدی عزیزم.... امروز وقت برای اتلیه گرفته بودمو سهتایی با هم رفتیم اتلیه توی پاسداران...عکسارو تا هفته دیگه بهمون میده..عزیزم...عکسا عالی شده بودن...دوست داشتم همهی عکسای تورو چاپ کنم عشقم....وقتی عکسارو گرفتم برات میذارم... خدایا شکرت به خاطر طوفان و رادینم.....   اینم یه عکس رادین از توی اتلیه که با دوربین خودم گرفتم..... پیشی کوچک ما درون سبد.... ...
5 مهر 1391

خرید های اقا رادین

عزیزم..چند روز پیش هم رفتم بهار و به همراه خاله انسیه برات این هارو خریدم..خدا کنه خوشت بیاد عزیزم..... ----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------- ------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------- ----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------- مبارکت باشه پسملی......... ...
5 مهر 1391

پنجشنبه 25 مرداد 1391 (آمدن عمه سحر از لندن)

*  آمدن عمه سحر از لندن*   سلام به پسر ناز ماماني ..خوبي عشقم.... امروز ساعت 9 شب عمه سحرت بعد از 2 سال مياد ايران و تورو براي اولين بار ميبينه و توهم عمه سحرتو براي اولين بار ميبيني عزيزم...خلاصه ما همه رفتيم فرودگاه فقط عمه ريحانه و ماماني و بابايي يوسف نيومده بودن...بقيه همه امدن فرودگاه...تا عمهاتو ببينن...وقتي امد خيلي خوشحال و ذوق زده شد مخصوصا وقتي تورو ديد...تورو گرفت و ديگه به من نداد... زهرا و رادین در فرودگاه منتظر عمه سحر.... تا وقتيکه رفتيم خونه ماماني نسيمه...منو بابايي تنها امديمو تو پيشه عمه سحرت تو ماشين عمو هادي بودي عزيزم...خلاصه اولين ملاقات تون خيلي قشنگ بود عزيزم....فرداش عمه سحر کلي کادو برات او...
5 مهر 1391

پنجشنبه 14 اردیبهشت 1391 (ازمایش غربالگری و اولین حمام رادین)

   ** آزمایش غربالگری رادین** **اولین حمام رادین**   امروز باید رادین و برای آزمایش غربالگری میبردیم خانه بهداشت...منم چون هنوز خیلی به سختی راه میرفتم مجبور بودم با رادین برم..اخه تندو تند فقط شیر میخورد.... و اصلا نمیتونستم تنهاش بزارم.... با طوفان بردیمش برای ازمایش و از پاهای کوچولوش خون گرفتن...وقتی سوزن زدن دلم ریش شد..اخه چه طور دلشون میومد...یه گریه کوچولو کردو منم سریع بقلش کردم و توی ماشین بهش شیر دادم تا رسیدیم خونه....جواب و گفتن تا یه ماه دیگه میدن...تا جوابم حاضر نمیشد ما نمیتونستیم برای رادین شناسنامه بگیریم و باید منتظر جواب ازمایش غربالگریش میشدیم...عزیز...کوچولوی من...منو بابایی عاشقت شدیم...دوست...
3 مهر 1391

جمعه 22 اردیبهشت 1391 (جشن حمام ده رادین)

**جشن حمام ده رادین** امروز برای رادینم جشن حمام ده گرفتم هم برای اینکه همه ی فامیل بیان و رادین و ببینن و برن هم اینکه اینطوری دیگه من خودم راحت تر بودم...همه ی مبل هارو جمع کردم و صندلی گرفتم و میوه و شیرینی و همه چیز اماده بودو 4 به بعد بود که مهمونها همه امدن... تورو دادم دست مامانی نسیمه و ریحانه که یه وقت دست به دستت نکنن عزیزم...دوست نداشتنم کلافه بشی...توی بیشتر مهمونی منو رادین توی اتاق بودیم و رادین داشت شیر میخورد همه چیز عالی بودو خیلی خوش گذشت..رادین کادوهای زیادی گرفت کلی لباس و عروسک و  خیلی چیزهای دیگه..از همه مهمتر کادوهای خاله ها و عمه هات بود ...حالا میگم چیا کادو گرفتی عزیزم... مامانی زهره : یه گردنبندو پلاک ...
3 مهر 1391

پنجشنبه 21 اردیبهشت 1391 (شناسنامه رادین)

**شناسنامه رادین**   سلام رادین قشنگم...پسر شیطون مامان ...بابایی امروز شناسنامه ات و گرفتو اسم تو دیگه شد رادین شقاقی....فقط امیدوارم از اسمت راضی باشی عزیزم... منو بابایی خیلی دوستت داریم... رادین شقاقی
3 مهر 1391

جمعه 15 اردیبهشت 1391 (افتادن بند ناف و ازمایش زردی رادین)

**آزمایش زردی رادین** **افتادن بند ناف رادین**   صبح حدودای ساعت 6 که داشتم پنپرز رادین و عوض میکردم دیدم که بند نافش افتاد...خیلی خوشحالشدم...اخه به هر حال هر چیم باشه رادین و اذیت میکرد دیگه...کار حمام دیروزه...نرمش کرده و افتاده..... رادینم همه چیزش عالی بود اما چون کوچولو بودو فکش جون نداشت دقیقا نیم ساعت به نیم ساعت شیر میخورد...به حدی خسته شده بودم اما کاری ام از دستم بر نمیومد...زیر چشمام گود افتاده بود چون توی این مدت یه خواب درست و کامل یه ساعته نداشتم...بعضی وقتا اینقدر خسته میشدم میخواستم گریه کنم...حتی توی این مدت یه غذای درست و حسابی نخورده بودم چون یا باید به رادین شیر میدادم یا میخوابوندمش....اینش خیلی منو خست...
3 مهر 1391

سه شنبه 26 اردیبهشت 1391 (خانه بهداشت)

**خانه بهداشت**   امروز بردمت خانه بهداشت و برات تشکیل پرونده دادم عزیزم... برات قطره آد هم داد که باید از امروز بهت بدم عزیزم.... وزن :4 کیلو قد: 52 سانتیمتر مامانی خوب داری بزگ میشی ا...دوستت دارم عشقم.
3 مهر 1391

شنبه 23 اردیبهشت 1391 (جشن عقد عمه سمانه)

**اولین جشن عقد** سلام رادین قشنگم...خوبی مامانی گلم...دیگه داری برای خودت مردی میشی ا پسر نازم...امروز جشن عقد عمه سمانه ات و تو اولین جشنیه که بهش دعوت شدی عزیز دلم.... رادین مامان همه میگن تو بیشتر از همه شبیه باباتی...فقط چشمات و مدل دستو پاهات مال منه....از بینی به پایینتم مال بابا طوفانته...خوبه دیگه مساوی تقسیم کردی عزیزم....   ...
3 مهر 1391